سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی

 

 

این عطر نرگس است که پرکرده شامه را
مستان دریده اند گریبان ِ جامه را
صف بسته اند در حرم خاکی و غریب
با اشک گفته اند اذان و اقامه را
جاری است بغض منتظران در عریضه ها
جاری شده است و برده به سرداب، نامه را
گفتم چگونه دل بکنم از هوای تو
طاقت نداشتم که بگویم ادامه را
تا گفتم السلام علیکم! تمام شد!
این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 

 

25 صفر1437 ه.ق
سامرا نرفتن یک داغ است و سامرا رفتن داغی دیگر


نوشته شده در  دوشنبه 94/9/16ساعت  10:18 عصر  توسط زهرا بشری موحد 
  نظرات دیگران()


دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»
شام ای شام! چه کردی که شد انگشت نما
کاروانی که فقط دیده جلال و جبروت
نیزه ای رفته به قد قامت سرها برسد
دست ها بسته به زنجیر ولی گرم قنوت
شهرِ رسوا، به تماشای زنان آمده است
آه! یک مرد ندیده است به خود این برهوت
«آسمان بار امانت نتوانست کشید»
کاش باران برسد، یَوْمَ وُلِد، یَوْمَ یَمُوت...

 

اول صفر 1437 هجری قمری


نوشته شده در  جمعه 94/8/22ساعت  1:3 عصر  توسط زهرا بشری موحد 
  نظرات دیگران()

 

 

بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را
قصه ای از داغ تاریخ است این
قصه ی «شهرِ صواریخ» است این
با غم دزفول شعر آغاز شد
بغض ها با بمب و موشک باز شد
ناگهان آژیر ِ قرمز می کشند
جبهه را تا ساحل دز می کشند
پرده های خانه پرچم می شوند
خانه ها خطّ  مقدم می شوند
خاک و آب و آسمان را می زنند
مرد، زن، پیر و جوان را می زنند
هرکه دارد از شهادت قسمتی
می پرد در آسمان «وحدتی»
بوی خون می آورد باد صبا
می شود خونین،  دلِ «سبز ِ قبا»
 آه دزفول ! از غمت حرفی بزن
چند تن از سر جدا شد ؟ چند تن؟
چند خانه روی هم آوار شد ؟
چند بار این زخم ها تکرار شد؟
حد ِ مظلومیت و دردت کجاست؟
آه ! «قصابِ جوانمرد»ت کجاست؟
«دُروَلی» و« دینوی» و« رَمی» کو؟
آه دزفول از غمت چیزی بگو!
لاله ها رفتند و شهر آزاد شد
شهر ماند اما «شهید آباد» شد
***
بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را ...

 

 

 


نوشته شده در  شنبه 94/8/16ساعت  6:40 عصر  توسط زهرا بشری موحد 
  نظرات دیگران()

سوختیم از داغ غفلت ، سوختیم ای خام ها!
دانه ها را چیده اند اما به سوی دام ها
هر که پای برگه ها را، مست، امضا می کند
پای خون را باز خواهد کرد در حمام ها
این جماعت نیست! جمعی از فراداهای ماست!
ساز خود را می زند تکبیرة الاحرام ها
ای مسلمان! دین نداری لااقل آزاده باش
کفرها گاهی شرف دارند بر اسلام ها
راه سختی پیش رو داریم بعد از کربلا
سنگ ها در کوفه ها ، دشنام ها در شام ها
آه اگر مولا چراغ خیمه را روشن کند
آه اگر روشن شود تاریکی ابهام ها
آه از آن بزمی که بعد از لقمه های چرب و نرم
جام های زهر می نوشیم از «برجام»ها
تیغ شعرم تیز شد اما غلافش می کنم
موسم صلح و سکوت است و زبان در کام ها!

 

8 محرم الحرام 1437

30 مهر 1394


نوشته شده در  پنج شنبه 94/7/30ساعت  12:16 عصر  توسط زهرا بشری موحد 
  نظرات دیگران()

نفس تنگه ، چشا خیسه ، دلا خون
گرفتار غمیم از غیبت تو
هزار و چارصد ساله غریبیم
پناه ما غریباس هیات تو
کنار زائرای جمکرانت
نشستیم ای گل نرگس بیایی!
یه عمره حال  و روزمون همینه
عزاداریم و تو صاحب عزایی
داری ناحیه می خونی برامون
باید بارون بشیم باید بباریم
تو می بینی تموم روضه ها رو
برای حال تو دلشوره داریم
اگه لب تر کنی ابرا می بارن
کجای ِ خیمه لب تشنه نشستی؟
از امشب آب خوردن سخت میشه
از امشب مثل سقا روزه هستی
از امشب غنچه ها پژمرده میشن
می افتن آروم از رُو ساقه هاشون
از امشب مادرا  با یاد اصغر(ع)
میان تُو رو روضه با قنداقه هاشون



شب هفتم محرم 1437 ه.ق

 

 

اجرای این نوحه و قرائت دعای توسل

با صدای مداح بزرگوار حاج مهدی سلحشور در مسجد مقدس جمکران

++++

 


نوشته شده در  چهارشنبه 94/7/29ساعت  1:31 صبح  توسط زهرا بشری موحد 
  نظرات دیگران()

   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
این است حال زائر دلتنگ سامرا
صفرنامه
بشنو از نَی غربت دزفول را
جهت ثبت در تاریخ
از امشب آب خوردن سخت میشه
مَثَل الإمام مَثَل الکعبه
برای شحنه ی نجف
هربار مشهد می آیم انگار بار نخست است
پایان
ای بیست و هشت ساله ترین زن!
ولی من نرفتم هنوز کربلا
چون دوست دشمن است شکایت نداشتم
غزلی از سال هشتاد و نه
مادرت صبر کرد برگردی
ماجراهای یک شخصیت خیالی به نام حاجی
[همه عناوین(55)]