سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

ساقیانه

 

رسیدی و از این پس یار دارم

کنارم همدمی غمخوار دارم

 

اگر خسته اگر غمگین اگر شاد

برایت حوصله بسیار دارم

 

لباس خاکی ات را می تکانم

لباس آبی گلدار دارم 

 

شبی که دور باشی از شب من

شبی طولانی و دشوار دارم

 

تو را من دوست دارم دوست دارم

بر این حرف خودم اصرار دارم

 

نگاهم کن به جای هر کلامی

که من با چشم هایت کار دارم

 

تو را هر روز و هر شب هم ببینم

دوباره میل بر دیدار دارم

 

همین عشق است آری! اینکه با تو

جهانی تازه در اشعار دارم

 

گل تقدیم شما




زهرا بشری موحد ::: یکشنبه 95/10/5::: ساعت 4:50 عصر

 

 

این عطر نرگس است که پرکرده شامه را
مستان دریده اند گریبان ِ جامه را
صف بسته اند در حرم خاکی و غریب
با اشک گفته اند اذان و اقامه را
جاری است بغض منتظران در عریضه ها
جاری شده است و برده به سرداب، نامه را
گفتم چگونه دل بکنم از هوای تو
طاقت نداشتم که بگویم ادامه را
تا گفتم السلام علیکم! تمام شد!
این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 

 

25 صفر1437 ه.ق
سامرا نرفتن یک داغ است و سامرا رفتن داغی دیگر




زهرا بشری موحد ::: دوشنبه 94/9/16::: ساعت 10:18 عصر
نظرات دیگران: نظر


دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»
شام ای شام! چه کردی که شد انگشت نما
کاروانی که فقط دیده جلال و جبروت
نیزه ای رفته به قد قامت سرها برسد
دست ها بسته به زنجیر ولی گرم قنوت
شهرِ رسوا، به تماشای زنان آمده است
آه! یک مرد ندیده است به خود این برهوت
«آسمان بار امانت نتوانست کشید»
کاش باران برسد، یَوْمَ وُلِد، یَوْمَ یَمُوت...

 

اول صفر 1437 هجری قمری




زهرا بشری موحد ::: جمعه 94/8/22::: ساعت 1:3 عصر
نظرات دیگران: نظر

 

 

بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را
قصه ای از داغ تاریخ است این
قصه ی «شهرِ صواریخ» است این
با غم دزفول شعر آغاز شد
بغض ها با بمب و موشک باز شد
ناگهان آژیر ِ قرمز می کشند
جبهه را تا ساحل دز می کشند
پرده های خانه پرچم می شوند
خانه ها خطّ  مقدم می شوند
خاک و آب و آسمان را می زنند
مرد، زن، پیر و جوان را می زنند
هرکه دارد از شهادت قسمتی
می پرد در آسمان «وحدتی»
بوی خون می آورد باد صبا
می شود خونین،  دلِ «سبز ِ قبا»
 آه دزفول ! از غمت حرفی بزن
چند تن از سر جدا شد ؟ چند تن؟
چند خانه روی هم آوار شد ؟
چند بار این زخم ها تکرار شد؟
حد ِ مظلومیت و دردت کجاست؟
آه ! «قصابِ جوانمرد»ت کجاست؟
«دُروَلی» و« دینوی» و« رَمی» کو؟
آه دزفول از غمت چیزی بگو!
لاله ها رفتند و شهر آزاد شد
شهر ماند اما «شهید آباد» شد
***
بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را ...

 

 

 




زهرا بشری موحد ::: شنبه 94/8/16::: ساعت 6:40 عصر
نظرات دیگران: نظر

سوختیم از داغ غفلت ، سوختیم ای خام ها!
دانه ها را چیده اند اما به سوی دام ها
هر که پای برگه ها را، مست، امضا می کند
پای خون را باز خواهد کرد در حمام ها
این جماعت نیست! جمعی از فراداهای ماست!
ساز خود را می زند تکبیرة الاحرام ها
ای مسلمان! دین نداری لااقل آزاده باش
کفرها گاهی شرف دارند بر اسلام ها
راه سختی پیش رو داریم بعد از کربلا
سنگ ها در کوفه ها ، دشنام ها در شام ها
آه اگر مولا چراغ خیمه را روشن کند
آه اگر روشن شود تاریکی ابهام ها
آه از آن بزمی که بعد از لقمه های چرب و نرم
جام های زهر می نوشیم از «برجام»ها
تیغ شعرم تیز شد اما غلافش می کنم
موسم صلح و سکوت است و زبان در کام ها!

 

8 محرم الحرام 1437

30 مهر 1394




زهرا بشری موحد ::: پنج شنبه 94/7/30::: ساعت 12:16 عصر

   1   2   3   4   5   >>   >
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 5


بازدید دیروز: 26


کل بازدید :127545
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
زهرا بشری موحد
اشعار زهرا بَشَری موحد / قم/ basharimovahhed@gmail.com
 
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<