سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ساقیانه
یا نفس من بعد الحسین هونی! 

 

از نسل عیسی می رسد دیگر مسیحایی

با عطر نرگس هایی از باغی ملیکایی

 

در پرده ای از شرم پوشانده است رویش را

می آفریند نقش ِعاشق را به زیبایی

 

امواج سرکش هرچه در هم پنجه اندازند

پاک است اما دامن مرغان دریایی

 

محبوب را در خواب های صادقش دیده است

قطعا حقیقت دارد این رویای رویایی

 

از رم به بغداد آمده، از قصر تا بازار

شاید مگر پیدا کند موعود را جایی

 

جز با خریدارش نخواهد گفت رازش را

جز دامن پاکش ندارد، عشق، کالایی

 

برمی گزیند مادری را، تا بپوشاند

بر سردی شب های غیبت، رخت ِفردایی

#

با طفل در آغوش خود اینگونه می گوید:

«در انتظار لحظه ای هستم که می آیی!»


[ یکشنبه 96/2/3 ] [ 4:1 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ نظرات () ]

 

هدف «زهرا» ست در سیر تکامل

زدم بر دامنش دست توسل 

شهید ِ خانه ی عشقِ «علی» شد

«جِهادُ المَرأَةِ حُسنُ التَّبَعُّل»*

 

 

 

*امیر المومنین (ع) :جهاد زن، خوب شوهردارى کردن است.

کافی ج5ص9 - خصال ج2ص 620


[ چهارشنبه 95/11/27 ] [ 1:24 صبح ] [ زهرا بشری موحد ] [ نظرات () ]

گوش کن! راوی روایت می کند

دارد از یثرب صدایت می کند

کاروانی می رود سوی حجاز

هرکجای قصه ای با او بتاز

قافله سالارِ ِ راه ِ فتحِ خون

می رود ، اِنا الیه راجعون!

سرزمین وحی اما ساکت است

سرزمین طور و طه ساکت است

  قلب پاک قبله را خون می کنند

کعبه را از مکه بیرون می کنند

پای عقل و عشق می آید وسط

راوی اینجا اشک می ریزد فقط

هرکجا که عشق می آید جلو

عقل می گوید:«بمان» اما برو

راهِ سال شصت، این راه طویل

راه تاریخ است، یاران الرحیل!

از زمان و از مکان بگذر، بیا

وعده ی ما کل ارضٍ کربلا

با سلام و با نگاه و‌ خنده ای

می پذیرندت اگر شرمنده ای

مشک ها با آب باران پُر شده

هر اسیری آمد اینجا حُر شده

گوش کن! راوی روایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

آه از دنیا که وارون می شود

قلب قبله از جفا خون می شود

یک نفر با نیزه و تیر آمده

یک نفر با سنگ و شمشیر آمده

گرچه تهلیل است ذکر ِاین قشون

جاهلیت ریشه دارد در درون

جاهلیت، گوش را کر می کند

وعده ها را زود باور می کند

سفره های چرب از مال حرام

دور کرده قلب ها را از امام

راوی اینجا را تماشا می کند

صفحه های سرخ را وا می کند

می نویسد: آخرین شب می رسد

نوبت غم های زینب می رسد

می نویسد: کاش صد جان داشتم

کاش من هم اذن میدان داشتم

آخرین شب فرصت بیداری است

خیمه ها در آرزوی یاری است

آخرین شب کارعاشق خواب نیست

بی وفایی رسم این اصحاب نیست

شب فقط می فهمد این اسرار را

شب فقط می فهمد استغفار را

گوش کن! راوی روایت می کند

دارد از میدان صدایت می کند

روزعاشوراست ، یاران در مصاف

دور سالار شهیدان در طواف

اسب را زین کن بیا در داستان

با صدای راوی این خط را بخوان:

کیست آیا عشق را یاری کند؟

تا دم ِ آخر وفاداری کند؟

راوی از متنش که بیرون می زند

با قلم، پا  در دل خون می زند

مین، صدای انفجار و فتح خون

گوش کن! انا الیه راجعون!

می نویسد: غرق خون می بینی ام

می نویسد: مرتضی آوینی ام!

گوش کن! راوی روایت می کند

دارد از مقتل صدایت می کند.‌‌..


[ شنبه 95/11/9 ] [ 6:34 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ نظرات () ]

 

با کبوترهایِ ایوان تو هم قد نیستم

عاشق پروازم اما من در این حد نیستم

در جوار پنجره فولاد حالم خوب شد 

هر کجا غیر از حرم باشم، فقط «بد نیستم»

حاجتم را می دهی حتما، صبوری می کنم

خسته ام، بی طاقتم‌، اما مردّد نیستم

ذره ای گندم مرا پابند صحنت می کند

من که محتاج لب ایوان و گنبد نیستم

از خودم می پرسم آیا جز حرم دنیا کجاست؟

من کجای ِعالَمم وقتی که مشهد نیستم؟

این سفر سربه هواتر، این سفر عاشق ترم

حق بده! این بار تنها و مجرد نیستم

موقع برگشتن از مشهد خیالم راحت است

خوب یا بد، هرچه باشم، آنکه آمد نیستم

 

5 بهمن 95


[ سه شنبه 95/11/5 ] [ 4:50 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ نظرات () ]

 

رسیدی و از این پس یار دارم

کنارم همدمی غمخوار دارم

 

اگر خسته اگر غمگین اگر شاد

برایت حوصله بسیار دارم

 

لباس خاکی ات را می تکانم

لباس آبی گلدار دارم 

 

شبی که دور باشی از شب من

شبی طولانی و دشوار دارم

 

تو را من دوست دارم دوست دارم

بر این حرف خودم اصرار دارم

 

نگاهم کن به جای هر کلامی

که من با چشم هایت کار دارم

 

تو را هر روز و هر شب هم ببینم

دوباره میل بر دیدار دارم

 

همین عشق است آری! اینکه با تو

جهانی تازه در اشعار دارم

 

گل تقدیم شما


[ یکشنبه 95/10/5 ] [ 4:50 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ نظرات () ]

 

 

این عطر نرگس است که پرکرده شامه را
مستان دریده اند گریبان ِ جامه را
صف بسته اند در حرم خاکی و غریب
با اشک گفته اند اذان و اقامه را
جاری است بغض منتظران در عریضه ها
جاری شده است و برده به سرداب، نامه را
گفتم چگونه دل بکنم از هوای تو
طاقت نداشتم که بگویم ادامه را
تا گفتم السلام علیکم! تمام شد!
این است حال زائر دلتنگ سامرا ...

 

 

25 صفر1437 ه.ق
سامرا نرفتن یک داغ است و سامرا رفتن داغی دیگر


[ دوشنبه 94/9/16 ] [ 10:18 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ ]


دورشان هلهله بود و خودشان غرق سکوت
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»
شام ای شام! چه کردی که شد انگشت نما
کاروانی که فقط دیده جلال و جبروت
نیزه ای رفته به قد قامت سرها برسد
دست ها بسته به زنجیر ولی گرم قنوت
شهرِ رسوا، به تماشای زنان آمده است
آه! یک مرد ندیده است به خود این برهوت
«آسمان بار امانت نتوانست کشید»
کاش باران برسد، یَوْمَ وُلِد، یَوْمَ یَمُوت...

 

اول صفر 1437 هجری قمری


[ جمعه 94/8/22 ] [ 1:3 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ ]

 

 

بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را
قصه ای از داغ تاریخ است این
قصه ی «شهرِ صواریخ» است این
با غم دزفول شعر آغاز شد
بغض ها با بمب و موشک باز شد
ناگهان آژیر ِ قرمز می کشند
جبهه را تا ساحل دز می کشند
پرده های خانه پرچم می شوند
خانه ها خطّ  مقدم می شوند
خاک و آب و آسمان را می زنند
مرد، زن، پیر و جوان را می زنند
هرکه دارد از شهادت قسمتی
می پرد در آسمان «وحدتی»
بوی خون می آورد باد صبا
می شود خونین،  دلِ «سبز ِ قبا»
 آه دزفول ! از غمت حرفی بزن
چند تن از سر جدا شد ؟ چند تن؟
چند خانه روی هم آوار شد ؟
چند بار این زخم ها تکرار شد؟
حد ِ مظلومیت و دردت کجاست؟
آه ! «قصابِ جوانمرد»ت کجاست؟
«دُروَلی» و« دینوی» و« رَمی» کو؟
آه دزفول از غمت چیزی بگو!
لاله ها رفتند و شهر آزاد شد
شهر ماند اما «شهید آباد» شد
***
بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را ...

 

 

 


[ شنبه 94/8/16 ] [ 6:40 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ ]

سوختیم از داغ غفلت ، سوختیم ای خام ها!
دانه ها را چیده اند اما به سوی دام ها
هر که پای برگه ها را، مست، امضا می کند
پای خون را باز خواهد کرد در حمام ها
این جماعت نیست! جمعی از فراداهای ماست!
ساز خود را می زند تکبیرة الاحرام ها
ای مسلمان! دین نداری لااقل آزاده باش
کفرها گاهی شرف دارند بر اسلام ها
راه سختی پیش رو داریم بعد از کربلا
سنگ ها در کوفه ها ، دشنام ها در شام ها
آه اگر مولا چراغ خیمه را روشن کند
آه اگر روشن شود تاریکی ابهام ها
آه از آن بزمی که بعد از لقمه های چرب و نرم
جام های زهر می نوشیم از «برجام»ها
تیغ شعرم تیز شد اما غلافش می کنم
موسم صلح و سکوت است و زبان در کام ها!

 

8 محرم الحرام 1437

30 مهر 1394


[ پنج شنبه 94/7/30 ] [ 12:16 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ نظرات () ]

نفس تنگه ، چشا خیسه ، دلا خون
گرفتار غمیم از غیبت تو
هزار و چارصد ساله غریبیم
پناه ما غریباس هیات تو
کنار زائرای جمکرانت
نشستیم ای گل نرگس بیایی!
یه عمره حال  و روزمون همینه
عزاداریم و تو صاحب عزایی
داری ناحیه می خونی برامون
باید بارون بشیم باید بباریم
تو می بینی تموم روضه ها رو
برای حال تو دلشوره داریم
اگه لب تر کنی ابرا می بارن
کجای ِ خیمه لب تشنه نشستی؟
از امشب آب خوردن سخت میشه
از امشب مثل سقا روزه هستی
از امشب غنچه ها پژمرده میشن
می افتن آروم از رُو ساقه هاشون
از امشب مادرا  با یاد اصغر(ع)
میان تُو رو روضه با قنداقه هاشون



شب هفتم محرم 1437 ه.ق

 

 

اجرای این نوحه و قرائت دعای توسل

با صدای مداح بزرگوار حاج مهدی سلحشور در مسجد مقدس جمکران

++++

 


[ چهارشنبه 94/7/29 ] [ 1:31 صبح ] [ زهرا بشری موحد ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اشعار زهرا بَشَری موحد / قم/ basharimovahhed@gmail.com
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 132506