سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

ساقیانه
یا نفس من بعد الحسین هونی! 

 

 

بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را
قصه ای از داغ تاریخ است این
قصه ی «شهرِ صواریخ» است این
با غم دزفول شعر آغاز شد
بغض ها با بمب و موشک باز شد
ناگهان آژیر ِ قرمز می کشند
جبهه را تا ساحل دز می کشند
پرده های خانه پرچم می شوند
خانه ها خطّ  مقدم می شوند
خاک و آب و آسمان را می زنند
مرد، زن، پیر و جوان را می زنند
هرکه دارد از شهادت قسمتی
می پرد در آسمان «وحدتی»
بوی خون می آورد باد صبا
می شود خونین،  دلِ «سبز ِ قبا»
 آه دزفول ! از غمت حرفی بزن
چند تن از سر جدا شد ؟ چند تن؟
چند خانه روی هم آوار شد ؟
چند بار این زخم ها تکرار شد؟
حد ِ مظلومیت و دردت کجاست؟
آه ! «قصابِ جوانمرد»ت کجاست؟
«دُروَلی» و« دینوی» و« رَمی» کو؟
آه دزفول از غمت چیزی بگو!
لاله ها رفتند و شهر آزاد شد
شهر ماند اما «شهید آباد» شد
***
بشنو از نَی غربت دزفول را
شرح مظلومیّت دزفول را ...

 

 

 


[ شنبه 94/8/16 ] [ 6:40 عصر ] [ زهرا بشری موحد ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اشعار زهرا بَشَری موحد / قم/ basharimovahhed@gmail.com
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 23
کل بازدیدها: 132506